|
و یکسره بی نهایت است
|
نزديك مي شدم با پيچاندن لنز دوربين
جمجمه با دو استخوان
از گردنت آويزان بود
وقتي كه خود
پرچمي بودي بر دار آويخته
در اهتزار بادهاي افتخار
بر ناشناس ترين ارتفاع سرزمين و دريا
عبرت تمام نشدني ِ روزگار
***
جمجمه با دو استخوان را
خال كوبيده بودي انگار
نزديكتر شدم با پيچاندن لنز دوربين
سينه ي ستبر در بر گرفته
جمجمه را با دو استخوان
فسيل قرنها ترس
****
من ، عبرت در دستهايم
نشاني جزيره گنج را
مي سپردم به آب
در بطريهاي شرابي
كه تو ريخته بودي
****
نزديكتر شدم با پيچاندن لنز دوربين
تو بودي
جمجمه با استخوان دستهايش در قنوت
در اهتزاز بادهاي افتخار
( هاي هاي هاي )
بادهايي كه از دريا مي وزند
( هاي هاي هاي )
بادهايي كه از دشتها مي وزند
****
نزديكتر شدم با پيچاندن لنز دوربين
فقط باد است كه مي وزد
هاي هاي های
سایه بودم
وقتی كه میرفتم
و به تمامی جا مانده
كنار تو
*
کنارت مه گرفته است
بغض موهوم رنگها
چه سخت است كنار آمدن
در كنارت
*
گریه نكن
كسی كه كنار شماست
خیس می شود .
ز مستاجری و غم كار و بار رسیدست ما را به جایی كار
كه كاخ نیاوران كرده ایم آرزو تفو بر تو ای جیب بی پول تفو
در رسای دو گل نو شكفته این بس كه تمام وامهای قابل وصول را روی كاغذ به نام زدندندی و در پی كاخ نیاوران یا اگر نشد هم شمس ، سوار بر ماتیزیا رو در بازار پویا و متعادل و عادلانه مسكن روانه شدندی و پیوسته با انواع مشاوران و سایتها و بنگاهها و دفاترمسكن ، گفتمان نمودندی و رازهای جیب باز كرده و دارو ندار بر روی دایره ریخته هاج و واج به تبسم مرد پشت میز مینگریستند كه میگفت " زهی خیال باطل " .
لیك ما كه در شباب زندگانی بر سنگ ، مغز نا امیدی می كوفتیم و با بنزین سهمیه بندی شده ماتیزیا ، خاك غرب به شرق و شرق به غرب پایتخت ماضی ایران را به توبره می كشیدیم تا كاخ نیاوران را بیابیم و نازش دریابیم و گرد غربتش بزداییم و با خویشش بیامیزیم و ...... .
یاران دلنواز و خوبرویان بهشتی نیز به همیاری و مساعدت آستین همت بالا زده ، گاهی به خواهش و گاهی به زور نیز مارا روانه منزلگاههای فانی آدمیزادگان می كردندندی و قولهایی به زیبایی سنگهای كف دریا دادندی و امید ما را سر ریز كردندی و البت كه جا دارد در این مقال از آنان تشكر كنیم . لیك آه گرم ما بر سردی سنگ خاره اثر نكرد كه هیچ ، پول ما به شدت تورم سقوط كرد و قیمت مسكن به شدت تورم صعود .
ما كه ناگاه با صدای ماشین همسایه از خواب دلنشین صبح جمعه پریدیم و دیدیم مردمان دكانها بسته ، بر درب ها قفل زده ، دست رد بر سینه مستاجر و خانه به دوش میزنندی و پروای آرزو به دلان نمیكنندی ، بر قلب خویش از دو دست قلاب كردندی تا از این خیانت یك شبه بیرون نپریدندی و همچنان ما عمرمان به دنیا باشدندی كه شاید هنوز هم امیدی بودندی ، هجمه بردیم بر جناب حضرتش كه جواب ما مگر آن بیت بیاید كه فرمود " بود كه قرعه دولت به نام ما افتد " لیك حافظ هم كه از غم این نیت ما پیراهن مارك دار چینی اش را چاك نموده بود فرمود " آه اگر در پی امروز بود فردایی " .
اینك ما بودیم ، شب نشینان شمع خاموش و بلبلی كه مسخ شده بود و خویش را شاه پریان میدانست و استاد كه میفرمود " ... این مه نو كهنه داسیست كه بس كشته درود ای ساقی .." .
وا اسفا ، وا حصرتا ، وا مصیبتا ، كه باید تمدید كرد كه به قدر چشم برهم زدنی سال خانه میرسد و دستهای ما دراز تر از سال پیش . حال این است موجر نشسته بر صندلی با چشمانی درشت كرده و خیره به دیوارهایی مینگرد كه مگر رد دندانی بر آنها بیابد و وجه آن ستاند . پس به ما مینگرد ( جوجو را در پستوی خانه نهان باید كرد ) و ما سر فرود آورده 45 درجه گردن را به سمت راست كج مكینیم و او بر ما رحم میآورد فقط 40 درصد افزایش میدهد قیمتش را و ما دعا میكنیم عدلش را .
زمانها و فرصتها و زمانها و فرصتها چه كسی میدانست كه قرار است به قول درسا " پایتخت ایران كرج باشد" و شد .
سالها در انتظار یک سوار بودند.
دره خمیازه ای کشید و به کوه گفت : چیزی میبینی ؟
کوه پلکهای سنگینشو بلند کرد و تا فرسنگها دورتر رو دید و گفت : آره... می بینم
که تا چند سال دیگه هم هیچکی نمیاد .