تبليغاتX
روزگار
و یکسره بی نهایت است
 

اتصالي كرده ام

مثل دزدگير ماشين همسايه

كه توهم تاريكي را

                       جيغ ميشكد بيگاه

ميشنوي ؟

 ()         

رنگ شب نبود آنكه نزديك ميشد

آنكه بي خواب ميكرد

آنكه ميلوليد چونان شبح

                             در خوابهاي فراموش شده ام

از خواب ميگذرم ؛ بي كلك

مرگ بهتر است يا تو ؟

                           نه ؛ شما ؟....

+ نوشته شده در  90/02/14ساعت 14:16  توسط محمد   | 

به نقل از سایت  "برای یک ایران "http://www.foroneiran.com 

 

به یاد سیاوش کسرایی
"دلم هوای آفتاب می‌کند" با صدای سالار عقیلی

 

پانزده سال از درگذشت سیاوش کسرایی می‌گذرد. سیاوش کسرایی (۱۳۷۴− ۱۳۰۵) سراینده "آرش کمانگیر"، نخستین منظومه حماسی نیمایی، در آرزوی آفتاب وطن در تبعید چشم بر جهان فرو بست. اما گویی که صدای حماسه‌ای‌اش همچنان بگوش می‌رسد: "جنگلی هستی تو ای انسان/جنگل ای روییده آزاده/سربلند و سبز باش ای جنگل انسان"

" دلم هوای آفتاب می‌کند" با صدای سالار عقیلی
شعر: سیاوش کسرایی
آهنگ: نوید دهقان
http://www.youtube.com/watch?v=uy2aV5cLaiM

 

ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد
تمام روزهای ماه را
فسرده می نماید و خراب می ‌کند
و من به یادت ای دیار روشنی کنار این دریچه ‌ها
دلم هوای آفتاب می کند

خوشا به آب و آسمان آبی ات
به کوههای سربلند
به دشتهای پر شقایقت، به دره های سایه دار
و مردمان سختکوش، توده کرده رنج روی رنج
زمین پیر پایدار!
هوای توست در سرم
اگر چه این سمند عمر زیر ران ناتوان من
به سوی دیگری شتاب می ‌کند

نه آشنا نه همدمی
نه شانه‌ای ز دوستی که سر نهی بر آن دمی
تویی و رنج و بیم تو
تویی و بی پناهی عظیم تو
نه شهر و باغ و رود و منظرش
نه خانه ‌ها و کوچه‌ ها نه راه آشناست
نه این زبان گفتگو زبان دلپذیر ماست
تو و هزار درد بی دوا
تو و هزار حرف بی جواب
کجا روی ؟ به هر که رو کنی تو را جواب می‌ کند

چراغ مرد خسته را
کسی نمی فروزد از حضور خویش
کسش به نام و نامه و پیام
نوازشی نمی ‌دهد
اگر چه اشک نیم شب
گهی ثواب می ‌کند
نشسته ‌ام به بزم دوستان و سرخوشم
بگو بخند و شعر و نقل و آفرین و نوش
سخن به هر کلام و شیوه ‌ای ز عهد و از یگانگی است
به دوستی، سخن ز جاودانگی ست
امان ز شبرو خیال
امان،
چه ها که با من این شکسته خواب می کند

اگر چه بر دریچه ‌ام در آستان صبح
هنوز هم ملال ابربال می ‌کشد
ولی من ای دیار روشنی
دلم چو شامگاه توست
به سینه ام اجاق شعله خواه توست
نگفتمت دلم هوای آفتاب می ‌کند.

+ نوشته شده در  89/11/26ساعت 17:24  توسط محمد   | 

امروز بعد از خواندن کتاب شعر "سال تعویض صنوبر با سگ مجنون" نوشته محمد شاه فرهودی که این کتاب را به زنان افغان هدیه داده است . تصمیم گرفتم بخشی از این شعر رو واسه شما بنوسم . انتخاب اما بسیار دشوار بود و هست . شاید پستهای بعدی هم از این کتاب باشه .

 به خاطر طولانی بودن - شعر دوم را در ادامه مطلب بخوانید .

 

بخشهایی از شعر سوم

 

زن

صبرصنوبرست

با رنگِ عاشقانۀ مھتاب برابرست

آن قبولش کردم قبولش کرده بودم ھميشه مُ ذکرست

صنوبر،

چيغی(۱)

با ارضای آواره

چشمانی با استتيک ابری

صبری با درشتی روايت ھای زخمی

آغوشی با دھان ھای جدا افتاده از تکرار بسم لله

نازنين

انديشه را گاوخورد

گنديشه ھستی کرد

انديشه را فيل بُرد

گنديشه مستی کرد

آنگه که در سپيده ی مھتاب

آبشار، نغاره بود

آھنگران زمزمه در خود شرر شدند

آتشفشان تجربه را دربدر شدند

رودخانه را بشيوۀ سنگ

ھمسفر شدند

احاطۀ ذھنم

سنگی تر از ديواره ھای آرامی ست که بر دوصد پل چرخی

می شود افراشت

چاربُرج حماقتم

ارتفاعی ست

که می شود عقابان مؤنث را برآن چارميخ ساخت

در سلول،

سلول مغزم

قفسھا، نشسته، در رقصند

در خونم

سيمھای خاردار، ايستاده، جاويدند

پستانھايم،

آنقدر

بر نعش شيری خود لميده است

که ستمگرترين دست

آنرا قطره قطره

در کندوی استبداد می دوشد

سال تعويض صنوبر با سگِ مجنون

سال گيسو را به دندان شستن است

سال تقريظ تسلا بر لب پُرخون

سال غوغو را به خورشيد بستن است

سال نو سال شرنگ

سال چوتی (۲)سال سنگ

سال گفتن از رکوع

سال رفتن سوی بنگ

سال بانگھای عقيم

سال گلبانگ تفنگ

سال جيب ھای کلان

واسکتھای تنگ ِ سال

سال تنقيض رمه

سال تشويق پلنگ

حيف که امسالت و صد سالت نيز ... با گذاشتن سه نقطۀ جلی

ميگذرد

روشنفکر از بوف ميترسد

بوف از بامداد

آزادی از بيگانگی ميترسد

ناتو از بغداد

مردم از مکتبی ميترسد

دست از امداد

ريش از راکت زنی ميترسد

کابلی از فرياد

صنوبر از بی سيرتی ميترسد

مادر از برباد

عقل از بی زبانی ميترسد

عاقل از باداباد

نسترن از کندن ميترسد

موش از انقياد

حقيقت،

ساختۀ ارجاعی ذھن

گشته مقروض زبان

حيف که ديرتر ميرسم

با قھقۀ افغانی به ديدارت می آيم، نازنين

گلھای خشخاش را با زمزمۀ نمازی تر برايت می آرم، نازنين

منتظر باش انتظار در اُفق زندانيست

زندان در انتظار باشه دانيست

باشيدن پاشيدن نادانيست

که ،

دال از مدلول روی ميگيرد         نميگيرد؟             تا نيچه تا نيز از

خال از مقتول بوی ميگيرد          نميگيرد؟           از نيکر تا ايزار

لال از مجھول شوی ميگيرد          نميگيرد؟         ازخشخاش تا نسوار

سال از مسلول خوی ميگيرد          نميگيرد؟          ازھورا تا اشرار

نازنين

بومی تر از خاموشی قبولش کرده بودم ،

در آغوشت بی پروازانه ته نشين ميگردم تا شبھای پرپرشده ی

پرمنانتی

که زمزمه تعويض می گردد با سگِ مجنون در شام ھای

کبريتی

که بکارت ته نشين ميگردد در تاراج ھای تفويضی

پَری بودی در شرشرۀ شيرين آوازت

پيرگشتی در شرارۀ نازت

پَر پَرگشته پروازت

 


۱ و ۲ - هر چی تلاش کردم معنی این کلمه ها رو نفهمیدم . اگه میدونید لطفا بگید.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/08/09ساعت 16:33  توسط محمد   | 



رد باران

    بر شيشه عينكش

        مَرد

تا نبيند نان را

    زير كفشهاي خندانش

كج شده

    برچهره اش آويزان است

             دو لب به حالت سوت

                                     تا نبينند

                                           ... اش را . *



-------------------------------------------------------

*: جاي خالي را با كلمه اي مناسب پر كنيد .


+ نوشته شده در  89/01/11ساعت 16:57  توسط محمد   | 

 

 

 

                               ...شاخه از طپش قلب پرنده شكست ...

+ نوشته شده در  88/11/02ساعت 17:18  توسط محمد   |